خانواده ها – مزدک
شب است. باران زمستانی سرد و قاطعانه به شیشه میکوبد. ضرب باران روی شیشه با ضرب دل نگرانیها و دل خوشیها توأم شده است. سردی آن نیز. گاهی خوش حال و گاهی مضطرب، اتفاقات روز را مرور میکنی؛ از آمدنش به خانه و معرفیاش به والدینت خوش حالی و از ترس پی بردنشان مضطرب. نمیشد و نمیتوانستی حقیقت را بگویی. مگر در این ده دوازده سال توانستهای؟! پدر و مادرند. دوستشان داری و از ناخوشیشان ناخوشی. تصمیمت را هم گرفتهای. «اینها نباید بدانند. اینها نباید آزرده شوند.» و بر سر آن ایستادهای.
بیرون از اتاق سر و صداست. جنب و جوش شبانه سالن را پر کرده. مهمان داری. برادر و خواهرهایت مهمان آمدهاند. مثل همیشه، مادر و پدر مهربانانه مشغول پذیرایی از مهمانند. مثل همیشه و برابر سنت دیرینه، داماد و عروس عزیز با صمیمیت به گفت و گو و خنده و درد دل مشغولند. از این سو نیز همین صمیمانه بودن ادامه دارد. لحظات زیبایی است. تا دیروز خواهر و برادری داشتی و حالا تعدادشان پس از ازدواج دو برابر شده است. همسرانشان آن قدر مهربانند و خوب که نمیتوانی کمتر از خواهر و برادر دوستشان داشته باشی. روابطتان هم که عمیق و صمیمانه است. پس خوش بختانه در این گوشه از زندگی نشاط جریان دارد.
|
اگرچه روابط شخصی خودشان با دوستها – برادر و خواهرها – حرف آخر را زده، این استقبال و خوش رویی خانواده نیز در استحکام و تداوم ارباطشان کم موثر نبوده است. این محبت البته به دلدار تو نیز ارائه شده است، اما به هر شکل چون تنها به عنوان دوست معرفی شده، چندان عمقی ندارد.
|
می عقب میروی. یاد روزهای اولیه آشنایی آنها با برادر و خواهرهایت میافتی. که چه صمیمانه و عاشقانه از هم دل و قلوه میستاندند. تا روزی که به عنوان شخص مورد نظر و دلدار به خانواده معرفی شدند. پدر که در نقش ناظرِ همیشگی با غرور و کمی تعمق خوشحال از بزرگ شدن فرزندانش بود، سری تکان داد. مادر هم که راضی از انتخاب فرزند، دوست – دختر یا پسر – آنها را پذیرفته بود، در تب و تاب محبت کردن. این محبتها را مرور میکنی. صمیمانه بودند و از ته دل. بی غل و غش ارائه میشدند. باور کردنی بودند و بی درنگ از سوی مخاطبان پذیرفته میشدند. و حاصل کار زیباتر بود.
افرادی که قدم به خانه اشخاص ناآشنا میگذاردند، اما چنان با خوشرویی استقبال میشدند که دل به این قسمت ارتباط نیز میبستند. اگرچه روابط شخصی خودشان با دوستها – برادر و خواهرها – حرف آخر را زده است، این استقبال و خوش رویی خانواده نیز در استحکام و تداوم ارتباطشان کم موثر نبوده است.
این محبت البته به دلدار تو نیز ارائه شده است، اما به هر شکل چون تنها به عنوان دوست معرفی شده، چندان عمقی ندارد. و البته نمیتوانی و نمیخواهی او را چیزی فراتر از یک دوست معمولی و در نهایت صمیمی معرفی کنی. ترس از ناراحتی و پذیرفته نشدن داری. درست است که این پذیرفته نشدن از هزینههای دیگر گونه بودن است، اما به هر صورت همه موارد – از عشق و علاقه به خانواده تا ترس از تنهایی – در نپرداختن این هزینه موثرند. ولی فکر میکنی آیا اگر همان محبت به دلدار تو هم نشان داده میشد، احتمال – هر چند کمی – نداشت که او به این عشق پایبندتر شود؟ احتمال این نبود که او در ادامه این رابطه شائقتر شود؟ امکان نداشت که راحتی ادامه این دلدادگی در خانه – محل آسایشت – هردو را در پرداختن به مسائل جدیتر آزادتر بگذارد؟
و باز هم احتمالات و حسرتها: آیا اگر خوشحالی خبر مثلاً قبولی دلدارت را به خانواده میدادی، حمایت و تشویق آنها به هر شکل – هر چند کوچک – سازنده نمیبود؟ آیا نگرانی یا نشناختن یک قسمت از ارتباط را نمیتوانستی در مشورت با مادر یا پدر از بین ببری؟ آیا نمیشد سردرگمی، تشویش، تنش یا هر اختلال دیگر را در روابطت با دلدار در مشاوره با پدر و مادر سادهتر بگذرانی؟ آیا نمیشد از تجارب آنها در پیشبرد ارتباطت بهره ببری؟ آیا شیرین نبود زمانی که ناراحت و دل تنگی، با گفتن دلیل ناراحتیات به مادر، از حضور گرم او در این زمینه نیز برخوردار شوی؟ آیا دل گرمیهای او در این راه، طی مسیر را سهلتر نمیساخت؟
|
آیا شیرین نبود زمانی که ناراحت و دل تنگی، با گفتن دلیل ناراحتیات به مادر، از حضور گرم او در این زمینه نیز برخوردار شوی؟ آیا دل گرمیهای او در این راه، طی مسیر را سهلتر نمیساخت؟ این همه، قطعاً سازندهتر بود، اگر آن همه امکان پذیر بود. اگر میشد که آدمها تحمل بودن یکدیگر را بیشتر میداشتند. اگر کمی از حقی که برای خود قائل بودیم، به بودن دیگران نیز میدادیم. اگر همراهی با دیگران ما را کمی خوشحالتر میساخت.
|
چرا. این همه، قطعاً سازندهتر بود، اگر آن همه امکان پذیر بود. اگر میشد که آدمها تحمل بودن یکدیگر را بیشتر میداشتند. اگر کمی از حقی که برای خود قائل بودیم، به بودن دیگران نیز میدادیم. اگر همراهی با دیگران ما را کمی خوشحالتر میساخت.
و چه صفایی دارد زمانی که این میان یک دوست یا آشنایت که با خانواده نیز آشناست، با آگاهی همدلی پیشه میسازد و این نقش را بر عهده میگیرد. که البته نقش اصلی در این زمینه هنوز بر عهده خانواده است. نگارنده تجربه بهرهمند شدن از محبت دوستان و حتی بستگان درجه دو را به دلدار خود داشتهام. محبتی که با علم کامل به رابطه ما دو تن ارائه شد و به حق از بزرگترین موهبتهایی بوده است که مدیون آنها بودهام.
این درد شاید در مکان و زمان ما ایرانیان چندان بزرگ به نظر نرسد – عدم وجود آزادی و امکان انتخاب آزاد البته هنوز مشکل اصلی است – اما در همین زمان نیز همدلی بار مشکلات آزادی و انتخاب را تا حدی مرتفع میسازد. اینجاست که توجه به بودن افراد و دوستانی جلب میگردد که استفاده از تجاربشان قطعاً سازنده خواهد بود. این امر (گروههای مشابهی که بتوان تشکیل داد) نیز از مسائلی است که مشکلات و البته مزایایی را به همراه خواهد داشت که در نوشتارهای آینده به آن خواهم پرداخت.
باران سرد زمستون یه بار یادمه اومد و من و مادربزرگم زیر چتر بودیم و تو خیابون سرگردون .چون بابا و مامان خونه نبودندو من ترسیده بودم .خودم و اون خدابیامرز رو راهیه خیابون کرده بودم تا بابا و مامان بیان
این مدینه فاضله خیلی وقته که گریبان چاک کرده انسانهای فهمیده رو
انسانهایی که از روی فهم ساختن مدینه فاضله رو
و حالا ساخته زیبای اونها با بیرحمی خودش رو به رخ می کشونه و می گه:پس چرا نمی آین ساکن بشین؟
کوتاه
شنبه، 31 شهریور در 8:58 ق.ظ.
[...] [...]
وبلاگ چراغ | Cheraq’s Weblog » خانواده ها - مزدک
شنبه، 31 شهریور در 9:04 ب.ظ.