وبلاگ نشریه ی چراغ

ارگان سازمان دگرباشان جنسی ایرانی

تولدهای باربد و سی سالگی نسلی از همجنسگرایان ایران

دیدگاهی بگذارید »

سایه های مدام

باربد شب

چنبره زده بیست و هفت سالگی

بر بالای سرم

که سایبان می شود

و نور خورشید

که نیست

پس چنبره زده بیست و هفت سالگی

چون سرمای حاصل از سایه های مدام

و نور خورشید

که نیست

بر بالای سرم

مثل یک سنگ بزرگ کثیف

جلبک زده

که جاده را می بندد

و خود سایه ای می شود، چنبره زده

بر بالای سرم

مثل بیست و هفت سالگی

و تاریکی پر رنگ می کند

سایه را از نبودن خورشید

یا بودن بی حاصل پشت ابر

و پشت کوه

و پشت بیست و هفت سالگی

که سایبان می شود

و نور خورشید

که نیست

و پر رنگ تر که می شود

می شود

بیست و هشت سالگی

که چنبره می زند

بر بالای سرم و سایبان می شود

و نور خورشید

که نخواهد بود

24 آذر 86

پرداختن به تولدهای باربد، بیشتر به دلیل کامنت هایی است که با هر شعر تازه در این وبلاگ نوشته می شود. من اینجا به آن کامنت ها، نظر نمی گویم، چون در محدوده ی کامنت می مانند. مشکلی که این کامنت ها در این وبلاگ، و دیگر وبلاگ های ادبی وبلاگ نویسان دگرباش ایجاد می کنند مخدوش کردن مرز میان شعر و درددل گرداننده ی وبلاگ است. با آنکه تا جایی که امکان داشته ام به آرشیو وبلاگ ها سر زده ام و اگر دستم رسیده وبلاگ های سالیان قبل را مرور کرده ام اما هنوز تصور روشنی از اولین بارهایی که همدلی کردن با شاعر یک شعر، به همان شیوه ی همدلی کردن با رفیق و یا دوست و برادر و همصحبت، و بر اساس موضوع شعر، در وبلاگ ها شایع شده، ندارم. این مسئله بخصوص در همین شعرهای تولد باربد به چشم می خورد و بی ارتباطی کامنت ها با شعر اندکی آزار دهنده می شود. بگذریم از این که مسئله ی سن و گذر زمان در جامعه ی دگرباشان، بیشتر از جامعه ی غیردگرباشان درگیری ذهنی ایجاد می کند و می تواند مورد بسیار حساس و مناسبی برای آغاز گفتگویی در علت یابی باشد، اما چرا این نکته ی اساسی فراموش می شود که شاعر، قصد درددل کردن ندارد، شعری را می سراید، و اگر لازم باشد شعری با مضمونی متضاد با اولی هم می سراید و باز اگر لازم باشد شعر سومی را با مضمونی متفاوت با دو تای اول می سراید. کار شاعر، بیان در قالب شعر است، نه درد دل کردن، نه راز دل گفتن، و شاید اصولا به آن چه در آن قطعه گفته است کوچکترین اعتقادی ندارد، اما این موضوع را باید به دلیل اعتقاد به اصل دیگری، در قالب شعر، که قالب هنری مورد استفاده ی اوست، بیان می کرده است.

موضوعی که جا دارد به آن با دقت و حوصله و پژوهش کافی در وبلاگ نویسی دگرباشان پرداخته شود، اتفاق زیبای این فضای مجازی است که وبلاگ نویسان در غیبت محیط امن خانوادگی و رابطه ی صمیمانه و نزدیک با اعضای خانواده و خویشان ساخته اند. در این فضا، که واقعی تر از فضای واقعی درون خانه هاست، زیرا وبلاگ نویسان دگرباش در چارچوب این یکی خانه است که خود واقعی خود را آشکار می کنند، امنیت، صمیمیت، رفاقت، خویشاوندی، تکیه به گروهی از آشنایان که همیشه آنجا با کامنت هایشان آنجا حضور دارند و همیشه نگران احوال همند، به چشم می خورد. حضور غریبه ها در کامنتدان هر وبلاگ، کاملا مشخص است، و معمولا خوش آیند نیست. آشناها، هر کدام جای خود را حفظ می کنند و مسئولیت خود را در ارتباط با صاحب وبلاگ، در جمله هایی که می نویسند، انجام می دهند. این فضا، ضروری، و زیبا است. دلگرم کننده است. دقیقا سر جای خانواده و حلقه ی دوستان معمول در جامعه نشسته است.

اما وبلاگ های ادبی، مورد مصرف دیگری دارند. اگر زمان دیگری بود و امکان انتشار، شاید این پست ها در فضای وبلاگ ها منتشر نمی شدند، و به صورت کتاب به چاپ می رسیدند. در آن صورت، خواننده ی شعر باربد، با باربد، در خصوص یک سال کم و زیاد از سالهای عمر، همدردی نمی کرد، یا سعی نمی کرد باربد را قانع کند که او هنوز و همچنان جوان است و جای هیچ نگرانی نیست.

یکی از دوستان این وبلاگ، در کامنتدان شعر «سایه های مدام» می نویسد، «منم بهت تبریک می گم ایشالا همیشه سلامت و شاد باشی. من که هر بار می بینمت خدایی از قبلت بهتر و خوشگلتر و جذابتر شدی گویا این چنبر زدنها داره بد بهت می سازه . و مطمئنم با گذر زمان این اثر زیباتر و ارزشمنتر خواهد شد . پس به امید 30 و 40 و 50 سالگی که زیباتر و جذابتر و شاهکار تر از قبل خواهی شد.»

و دوست دیگری می نویسد، «تولدت مبارک باشه عزیز ولی مشت خودتو باز نکن کسی چمیدونه بگو شد 25 سالم ماشالله بزنم به چوب تو که خوب موندی گوش شیطون کر.»

در شرایطی که جامعه ی دگرباشی به نیازهای این جامعه در فضای مجازی پاسخ می دهد، باید توجه داشته باشد که یکی از این نیازها، در کنار فضایی برای گفتگو و درددل و ایجاد ارتباط عاطفی و خویشاوندی، مطبوعات و خبرگزاری و ادبیات جامعه ی دگرباشی در قالب شعر و داستان و رمان است. به این نیاز نیز باید پاسخ داده شود و یکی از راههای پاسخ به این نیاز، گذشته از تولید این ادبیات، مرزبندی میان ادبیات و درددل صمیمانه است و این وظیفه ی نویسنده است که این مرز را مشخص کند.

باربد، در جواب کامنت ها، با شیطنت و با مهربانی می گوید: «بابا به پیر به پیغمبر این پست هیچ ربطی به تولدم نداره … بابا تاریخش رو نگاه کنید … مال آذر ماه پارساله … پست مربوط به تولد ( اگه بذارم ) همون روز تولدم می ذارم … این پست رو الآن گذاشتم فقط چون می خواستم قبل از تموم شدن ِ بیست و هفت سالگیم خونده شه … همین. « اما توضیح نمی دهد که حتی اگر در روز تولدش این پست را گذاشته بود، بهتر آن بود که شعر، در چارچوب اثر هنری باربد شاعر تحلیل شود و به دغدغه های شخص باربد مربوط نشود، و این، در مرحله ی بعد از سرایش شعر، بزرگترین کمکی است که باربد شاعر به پا گرفتن و قرص شدن بنای ادبیات دگرباشی می کند.

اما چه ارتباطی این شعر، با بیست و هفت سالگی باربد دارد؟

هیچ ارتباطی.

این شعر، وقتی در کنار دو قطعه ی دیگر در وبلاگ های باربد قرار داده می شود، و در کنار مجموعه ی شعرنوشته های باربد، ارتباط مستقیم اش را با شخص باربد از دست می دهد. وارد حوزه ی ادبیات می شود. بیست و هفت و بیست و هشت سالگی باربد در حوزه ی ادبیات، به باربد ربطی ندارد، ربط دارد به بیست و هفت سالگی نسلی که دارد به سی سالگی می رسد و وارد جهانی می شود که هنوز کشف نشده است، همجنسگرایی نسل قبل تر، هنوز تجربه ی سی سالگی و چهل سالگی را به نسل پس از خود منتقل نکرده است، راهی را برای این نسل هموار نکرده است.

شاید بشود گفت نگرانی پیر شدن به همان اندازه ی نگرانی قدم گذاشتن به جاده های ناشناخته ی سی سالگی، دلهره آور است. چرا؟ این چرا می توانست بخشی از کامنت ها را به خود اختصاص دهد. اما هنوز بخش دیگر کامنت ها باید به کیفیت شعر می پرداخت و نه به باربد. دلداری دادن به باربد، اشتباه گرفتن باربد با باربد شب است. برای بها دادن به این ادبیات، باید باربد را از باربد شب جدا بدانیم و دقت کنیم که ما با باربد درددل می کنیم چون دوست ماست، اما با باربد شب درد دل نمی کنیم، نمی شناسیمش، با او چای نخورده ایم، فقط از پشت کتاب شعر/وبلاگ شعرش با او دیدار کرده ایم.

این بی ارتباطی موقعی آشکارتر می شود که «بیست و چهار سال پیش در چنین روزی» را می خوانیم و صحنه ای که چیده شده را می بینیم و می دانیم این صحنه در هیچ کجای جهان اتفاق نیفتاده است، اما دستی آن را نوشته که نگران تولد پسرهای همجنسگرا در دامن جامعه ی همجنسگرا هراس بوده است؛ سال های سال است کسانی به دنیا می آیند که سرنوشت شان شاعر را نگران می کند، و انزوایشان برای شاعر موضوع دغدغه است. شاید این دغدغه دقیقا به این دلیل باشد که باربد عین همین تجربه را از سر گذرانده و همراه این نسل برای تولد و تکامل در جامعه ای همجنسگرا هراس انزوایی را تحمل کرده، اما این دلیل خوبی برای خواننده ی متن در همذات پنداشتن باربد با باربد شب نیست، با این متن، خواننده باید از مسیر دیگری، و خودش، همذات پنداری کند.

بچه ی شما دو تا گوش و دو تا چشم داره با یه دهان و البته یه خورده چیزای دیگه.

چشم چشم دو ابرو … دهن و دماغ یه گردو.

آیا پرستار داستان باربد شب به همین خاطر این جمله را این همه تکرار می کند تا پدر خانواده را وادار کند در این نقاشی، شکل آدم را ببیند؟

و این «دهان» که در کنار کلمه های محاوره، بیجا نشسته، دلیل این است که باربد بی توجهی کرده؟ یا دلیل آن است که با دقت در ساختگی نوشتن جمله ی پرستار، ساختگی بودن صحنه را به چشم بکشد؟

فرقی نمی کند.

مهم این تکرار وردگونه است که باید آنقدر تکرار شود تا فهمیده شود که بچه ی شما، بچه ی شماست، بچه ی شما، بچه ی شماست، و واقعیت این است که این بچه که بچه ی شماست، یک پسر همجنسگرا است. و این درد بیست و چهار سال طول می کشد. برای هر سه نفر ؟

بیست و چهار سال پیش در چنین روزی

باربد شب

3 اردیبهشت 1360 – بیمارستان

- «ولی آقای دکتر من درد ندارم.»

- «وقتشه جانم. دو سه ساعت دیگه درد شروع میشه.»

و دو ساعت بعد شروع شد. دردی که 24 ساله هنوز تموم نشده.

خانم پرستار بیرون می آید. به سمت پدر بچه می رود. «پسره یا دختر؟» «تبریک می گم. بچه ی شما دو تا گوش و دو تا چشم داره با یه دهان و البته یه خورده چیزای دیگه.»

*

وقتی جذب یک کتاب می شود، سر بالا نمی آورد. به زحمت صدای مادرش را هم می شنود. صد سال تنهایی، شازده کوچولو، دمیان… راستی به نظر شما گوسفند گل رو خورده؟

*

خانم پرستار بیرون می آید. به سمت پدر بچه می رود. «پسره یا دختر؟» «تبریک می گم. بچه ی شما دو تا گوش و دو تا چشم داره با یه دهان و البته یه خورده چیزای دیگه.»

*

بعضی از صداها اصالت آسمانی دارند. فرقی نمی کند زخمه ی گیتار راجرز واترز باشد یا تحریرهای در اوج شجریان. فقط باید قدم زد و گوش داد. گاهی هم گریه. «اعصابمو خورد کردی پسر. خوب بشین یه گوشه نوارتو گوش کن. چته هی دور سالن دور می زنی؟»

*

خانم پرستار بیرون می آید. به سمت پدر بچه می رود. «پسره یا دختر؟» » تبریک می گم. بچه شما دو تا گوش و دو تا چشم داره با یه دهان و البته یه خورده چیزای دیگه.»

*

«مسأله این نیست که این کار تو مدرسه جرمه یا نه. ما از شما انتظار بیشتری داریم. باید یه فرقی بین شما که اینهمه فعالیت می کنید با بقیه باشه یا نه؟» البته یه فرق هایی وجود داره!

*

خانم پرستار بیرون می آید. به سمت پدر بچه می رود. «پسره یا دختر؟» «تبریک می گم. بچه ی شما دو تا گوش و دو تا چشم داره با یه دهان و البته یه خورده چیزای دیگه. «

*

«تو چرا نمی ری بیرون با بچه های بازی کنی؟ خوب بذار هفت سالت بشه تو هم می ری مدرسه دیگه. اینقدر می نویسی دستت خسته نمی شه؟» بعضی وقت ها که آدم به گذشته نگاه می کنه می بینه این دست نیست که خسته می شه.

*

خانم پرستار بیرون می آید. به سمت پدر بچه می رود. «پسره یا دختر؟» «تبریک می گم. بچه ی شما دو تا گوش و دو تا چشم داره با یه دهان و البته یه خورده چیزای دیگه.»

*

«ببین من می دونم عشق تو پاکه. ولی قبول داری که تو این عشقی که تو داری آدم به هیچ جا نمی رسه؟ تا کی می خوای عاشق یه …» دیروز، امروز، فردا، همیشه.

*

خانم پرستار بیرون می آید. به سمت پدر بچه می رود. «پسره یا دختر؟» «تبریک می گم. بچه ی شما دو تا گوش و دو تا چشم داره با یه دهان و البته یه خورده چیزای دیگه.»

*

«تو جوانی و زندگی طولانی است. و امروز هنوز وقت برای کشتن هست. اما روزی در می یابی که ده سال را پشت سر گذاشته ای. ولی هیچ کس به تو نگفته کی شروع به دویدن کنی. تو صدای شلیک اسلحه را نشنیده ای. و تو می دوی و می دوی تا جبران روزها را بنمایی و به خورشید برسی. اما خورشید دارد پایین می رود. و عجله دارد تا دوباره پشت سر تو بیرون بیاید. خورشید تقریبا همان خورشید سابق است، این تو هستی که پیرتر شده ای. نفس کمتری داری و یک روز به مرگ نزدیک تری…» (قسمتی از ترانه زمان. آلبوم نیمه تاریک ماه. پینک فلوید)

*

خانم پرستار بیرون می آید. به سمت پدر بچه می رود. «پسره یا دختر؟» » تبریک می گم. بچه ی شما یه پسر همجنسگراست.»

قیام سی و سوم

باربد شب

شایان ذکر است که:

اگر چه بیست و شش سنگ

سرگردان مانده اند

در راه

نا امیدانه

سنگ بیست و هفتم را پرتاب می کنم

به سوی جنوب آرزوهایم

امیدوارانه

شایان ذکر است که:

غوره های روی دیوار بلندی

-که کاش کوتاه بود -

اگر چه

-مویز نشده-

حلوای آنچه دوست داشتم باشم، شده

من

به انگور می اندیشم

و به شراب انگور

شایان ذکر است که :

اگر سرهنگ بونندیا از ماکوندو

سی و دو بار قیام کرد

و در همه ی آن ها شکست خورد

هنوز زمان بود

برای قیام سی و سوم

که قیام نکرده

شکست خورد

شایان ذکر است که :

اگر تابستان هشتاد و چهار

تا

تابستان هشتاد و پنج

استرس، ترس، مترسک ..

اکنون اردیبهشت هشتاد و شش است

و هوا خوب

شایان ذکر است که :

دوستی اگر رفت

دوست جدید

فرصتی اگر رفت

فرصت جدید

و زمانی اگر رفت

خاطرات بد زیادند

خاطرات خوب هم

و

شایان ذکر است که :

امروز روز سوم اردیبهشت است

بیست و شش خانه ی ساخته دارم

می فروشمش

ارزان

خانه ی بیست و هفتم را می خواهم بسازم

آجر اضافه دارید؟

نا پی نوشت :

تولدم مبارک

پس

******

آنچه قیام سی و سوم را از سایه های مدام ، با آن خفقان نفس گیر که مثل بختک روی تمامی سال های تا بیست و هفت سالگی و بعد از آن افتاده متفاوت می کند ضرباهنگ شعر است که محکم است و در مقابل یأسی که در متن شعر و در حسرت از دست رفتن «همه ی چیزهایی که دوست داشتم باشد»، علم می شود و در سر هر بند موضوع با اهمیت دیگری را به یاد می آورد که شاید شاد نباشد اما حواس را به خود می کشد و از سکوت و سکون بیرون می کشاند: شایان ذکر است که … تولدم مبارک، پس.

اما در بین این سه قطعه، «بیست و چهار سال پیش از این»، به موضوع خود نزدیک تر و در نتیجه زیباتر است. فضای داستان، با دقت برش های تصویر و خلاصه گویی در روایت، تصویر زنده تری را روی صفحه می گذارد. اگر فقط همین جمله، با دقت بیشتر نوشته می شد،» فقط باید قدم زد و گوش داد. گاهی هم گریه«، و «کرد»، به قرینه ی «داد» حذف نمی شد، دقت باربد در ترسیم صحنه کامل می شد.

در این سه قطعه، باربد به تولد باربد اشاره نمی کند، شاید بشود به این شکل هم گفت: در این سه قطعه باربد شب به تولد و تکامل همان نسلی نگاه می کند که در برای این پست کامنت گذاشته اند و به او اطمینان داده اند که هنوز جوان است و هنوز بیست و پنج ساله به نظر می آید. دغدغه دقیقا باید همین باشد، متوقف کردن زمان. و یا حرکتی از آن دست که تا پیش از آن که این نسل در انزوای خانه های مجازی و واقعی به مرز پنجاه سالگی برسد پدر و مادرها یاد بگیرند بچه های همجنسگراشان را از همان سال های اول بشناسند و درک کنند و راه های هم نشینی با فرزند همجنسگرا را یاد بگیرند. آیا زیادی در لابلای متن فرو رفتن است اگر بگوییم باربد شب برای پرستار مسئولیتی تعیین کرده که بهتر است به دوش نویسندگان این جامعه باشد؟

با وجود این، و با وجود این حساسیت شاعرانه در ترجمه ی بعضی از زوایای دنیای همجنسگرایان تهران، و با وجود کارهای استواری مثل پست مدرن و واگویه ی دستهای من، و با وجود این که تاریخ به لحظه ی امروز هم نیازمند تداوم و تکاپو است، باربد شب با یک شعر در تاریخ ادبیات گی ماندگار می شود، قطعه ی هولناک «ثانیه ها«.

.

ساقی قهرمان

آگوست 2008

نوشته شده توسط cheraq

شنبه، 31 شهریور در 9:31 ب.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.