پناهندگی یعنی بی هویتی ؟ – چراغ
در بیست و چهار سالگی از ایران به ترکیه رفته و تقاضای پناهندگی داده است. هیچ آشنایی با سازمانی به نام سازمان دگرباشان جنسی ایرانی نداشته، و در مدت اقامت در ترکیه با این سازمان در تماس نبوده است. از ایران با قطار به آنکارا رفته و به دفتر سازمان ملل متحد مراجعه کرده و وضعیت خود را در ایران، با افزودن داستانی در خصوص خطر کشته به دست پدرش به دلیل کشف رابطه ی همجنسگرایانه ی او با پارتنرش، برای وکیل یو-ان تعریف کرده است. با مدارکی که از پزشکان ایرانی در تأیید همجنسگرا بودن، و برگه ی معافی از خدمت به دلیل ابتلا به بیماری همجنسگرایی، به یو- ان اراته می دهد، و داستان خطر کشته شدن به دست پدر، نظر مثبت وکیلان یو- ان را جلب می کند و خبر قبولی اش بعد از چهار ماه به دستش می رسد.
از خانواده ای مرفه می آید و در ایران زندگی آسوده ای داشته است. با وجود جمع دوستان و هم احساسان خودش تنهایی را حس نمی کرده است و به قول خودش، با آن همه دوست و دیت و پارتی، وقت فکر کردن به تنهایی را نداشته است. خانواده ای مهربان و حامی داشته که گرچه حدس می زده اند پسرشان به احتمال بسیار زیاد همجنسگرا است و مایل نبوده اند آشکارا در این مورد حرف بزنند، اما دست او را در انتخاب شیوه ی زندگی و تصمیم های آینده اش باز گذاشته اند و همچنان مهربان و حامی مانده اند. نیاز مالی نداشته و کمبود تفریح هم نداشته. برای اعتراض به اصرار اقوام و فامیل در رفتن به دانشگاه، با این که در دانشگاه قبول شده، اما به دانشگاه نرفته. دوست های زیاد و دیت بیشمار داشته است. در خیابان های تهران با لباس و آرایش فشن گی راه می رفته و به کسانی که هوای متلک گفتن می کرده اند جواب های دندان شکن می داده است.
حالا دو سال است که در کانادا زندگی می کند. سال اول را تورنتو گذرانده و در سال دوم اقامتش به مونتریال رفته تا شاید زندگی راحت تری برای خودش فراهم کند. زندگی در کانادا بیش از حد انتظارش سخت و طاقت فرسا است.
می گوید،» خوشحالم که اینجا هستم، خوشحالم که موفق شدم از ایران بیرون بروم،» و این جمله مرا گیج می کند. بار پیش که با او حرف زده بودم و قرار گفتگو برای شنیدن حرفهایش در مورد تجربه ی ترک ایران گذاشته بودم گفته بود: «ما نباید از ایران بیرون میومدیم، جای ما تو ایران بود، ما نباید از آغوش امنیت خونواده مون بیرون میومدیم.» به من گفته بود که سازمان و گردانندگانش مسئولیت دارند به کسانی که در ایران هستند اطلاعات لازم را بدهند تا همه به هوای زندگی آسوده و آزادی و رفاه خارج، به تله ی پناهندگی نیفتند.
و حالا می گوید، «خوشحالم که اینجا هستم. خوشحالم که موفق شدم از ایران بیرون بروم.» می پرسم چرا، و در جواب می گوید، «چون کاری که دلم می خواست بکنم را کردم، موفق شدم.» در طول این گفتگو سه بار به گریه می افتد. این معضل به آسانی حل نخواهد شد، زندگی در ایران سخت و طاقت فرسا است، اما زندگی در خارج هم برای پناهنده ها، سخت و طاقت فرسا است و شباهتی به رویایی که اکثر جوان های ایران از غرب دارند، ندارد.
می پرسم شهریار، جان تو در ایران در خطر بود؟
این سئوالی است که محور تمام سئوال های وکلای یو – ان از همه ی پناهنده هاست. اگر جان کسی در خطر نباشد، درخواست پناهندگی اش برای اقامت در کشوری در غرب پذیرفته نمی شود. به همین دلیل، مهمترین مسئله در مطرح کردن درخواست پناهندگی آن است که وکیل یو- ان را قانع کنی که جانت در کشور خودت در خطر بوده و اگر برگردی کشته می شوی.
جان شهریار در خطر نبوده. قرار نبوده او را به خاطر همجنسگرا بودن به قتل برسانند یا اعدام کنند. پدر و برادرش هم خیلی دوستش دارند و حتی فکر آزار رساندن به او را هم به خود راه نمی دهند. مادرش عاشق اوست و هنوز وقتی که از ایران زنگ می زند و حرف می زند، تمام دلشوره های شهریار آب می شود می رود. همه ی این ها را خودش تعریف می کند. من می پرسم پس چرا به یو- ان گفتی که جان ات در خطر است؟ می دانی کسانی که واقعا جانشان در خطر است توی صف پناهندگی یو- ان و در زندان های پناهجویان سال ها انتظار می کشند تا به کشور دوم فرستاده شوند؟
می گوید، «جان یک همجنسگرا در ایران هر روز در خطر است. از همان اول، بچه های محله، بچه های مدرسه، محیط مدرسه و محله، فامیل، آدم های توی خیابان، یک بچه ی نحیف شکننده را با شکنجه و زخم زبان و زخم های دیگر می رسانند به بزرگسالی. آنوقت آن آدم بزرگسال، به اندازه ی آدم های همسن و سال خودش، که همجنسگرا نیستند، قدرت کنار آمدن با محیطی را که برای او و خواسته های او هیچ جایی در نظر نگرفته، ندارد. همین پدر و مادر مهربان من، بدترین کابوس های زندگی من را برای من ساختند، همیشه صدای من، حرف زدن من، رفتار من، حالت های من، طرز فکر من را با بچه های دیگر مقایسه می کردند و کوچیک می شدم. همیشه وحشت داشتم که یک بار از این بارها، بفهمند که گی هستم و همه چیز تمام شود. نمی گذاشتم بفهمند، هیچوقت اجازه ندادم بفهمند. این هم که نباشد، در جامعه ای که زندگی یک همجنسگرا، در خانه ی پدر و مادرش به بن بست می رسد و راهی به یک خانه ی تازه، خانه ای که جای خانواده ی خود او باشد ، ندارد، فضا کشنده است. حتی کسانی که مثل من در رفاه بودند و لازم نبود برای تأمین مخارج زندگی به هزار کار رو بیاورند، سرنوشتی جز پارتی رفتن نداشتند. زندگی، وقتی جز پارتی رفتن و دیت داشتن نیست، به یک چرخه ی بی هدف و سرگیجه آور تبدیل می شود، کشنده است. یعنی به جایی می رسی که هیچ راهی پیش پایت نیست. این مرحله، این بن بست، خطرناک است. بعد فکر می کنی اگر در یک محیط آزاد زندگی کنی و فشارهای محیط ایران روی تو نباشد، شانس یک زندگی عادی و معمولی و شاد را داری، حتی اگر همجنسگرا باشی. تنها راه نجات، بیرون زدن از ایران به نظر می آید، راهی نداری غیر از فرار.»
تو چرا از ایران بیرون آمدی؟
دنبال آرزو، دنبال آزادی، دنبال امریکا.
همجنسگرا بودن چه تأثیری در تصمیم ات داشت؟
«همه اش به خاطر این بود که همجنسگرا بودم. می ترسیدم بفهمند، مردم بفهمند، خانواده ام بفهمند من گی ام و دیگر جایی برای زندگی در آن جامعه نداشته باشم. من از سربازی رفتن وحشت داشتم، می ترسیدم وارد یک پادگان پر از مرد بشوم. معافی گرفتم. پدر و مادرم نمی دانستند که چطور شده که معاف شده ام. به من اصرار می کردند که بعد از معافی، گواهینامه ی رانندگی بگیرم. به خاطر اینکه گی بودن، یعنی بیماری روانی، در کارت معافی ام نوشته شده بود به من اجازه ی امتحان رانندگی ندادند. مادرم اصرار داشت بداند چرا دنبال کار رانندگی ام را نمی گیرم. فشار می آورد. من هم بهش گفتم دارم پاسپورت می گیرم از ایران بروم، لازم نیست وقت برای امتحان رانندگی بگذارم. همین. «
چه اتفاقی می افتاد اگر می فهمیدند؟
«کتک می خوردم، یک ماه حبس می شدم، بعد دوباره عادی می شد، ولی دیگر رابطه ی ما، وقتی که می دانستند من گی هستم، به حال عادی برنمی گشت.»
در رابطه با خانواده ات چه چیزی را از دست می دادی؟
«دیوار احترام بین من و خانواده ام شکسته می شد. دلم نمی خواست از من درباره ی روابط جنسی ام بپرسند. دلم نمی خواست قضاوت کنند. اگر من در ایران، استریت به دنیا آمده بودم، با خانواده ای که من داشتم خوشبخت ترین آدم توی ایران بودم. اگر با همان پدر و مادر، در امریکا بودم و گی هم بودم، باز هم مشکلی نداشتم، ولی در ایران، با آن خانواده ی خیلی خیلی خوب، به خاطر شرایط فرهنگی ایران، اگر معلوم می شد که گی هستم همه چی به هم می ریخت. آبروی من می رفت. من می توانستم توی خیابان با قیافه گی راه بروم و جواب متلک ها را بدهم اما سر کار چی؟ اگر توی یک اداره کار می کردم، به کسی نمی توانستم جواب بدهم. من حتی اگر آرایش نمی کردم و لباس معمولی می پوشیدم صدای من توجه همه را جلب می کرد. من حالت داشتم، مصنوعی نبود، طبیعی بود، از حالت طبیعی من معلوم بود که من استریت نیستم. «
«حدس می زنم خانواده ام می دانستند اما به روی خودشان نمی آوردند، شاید برای این که فکر می کردند این هم خواهد گذشت. پدر بزرگم خیلی دوستم داشت. چون پسر خانواده بودم توقع خانواده ام از من خیلی بالا بود. ناچار بودم گی بودن خودم را از همه پنهان کنم. یک بار، سه چهار سال پیش، توی فامیل پخش شد که من ترانس ام، حالم خیلی بد شد. شاید برای همین وقتی به پدر و مادرم گفتم می خواهم از ایران بیرون بروم مخالفتی نکردند، خوشحال شدند. «
«در ترکیه زندگی خیلی سخت بود. فشار مالی زیاد داشتم. در شهر کوچکی که زندگی می کردم مردم نگاه خیلی بدی به همجنسگراها داشتند. همه ی پناهنده های ایرانی همجنسگرا را به چشم خودفروش نگاه می کردند. به همجنسگراها توهین می کردند. هیچ دوستی نداشتم. هیچ کاری نداشتم. دلهره ی شدید، تنهایی، سرما، غربت، آینده ای که اصلا معلوم نبود به کجا ختم می شود. دلم می خواست برگردم ایران. به خانواده ام خبر دادم که می خواهم برگردم، گفتند اگر برگردم دیگر اجازه ندارم در خانه ی خودمان زندگی کنم، باید بروم جایی که کسی نداند من برگشته ام و آبروریزی بشود زندگی کنم. من همه چیز را از دست داده بودم، همانجا توی ترکیه، دیگر راه برگشت نداشتم. جان من، در ایران، به خاطر تنگناهای فرهنگی، در خطر بود. به مرز جنون رسیده بودم، با وجود این فرار من از ایران از روی شور بود، نه شعور. «
«اما در ترکیه، زیر فشار تنهایی و بیکسی و غربت و توهین باید از حق خودم دفاع می کردم. ظرفیت یو – ان مال هم بود. من جای کسی را نگرفته بودم توی صف پناهندگی؛ آن جا، حق من بود.اما پناهندگی، یعنی بی هویتی. زندگی در ترکیه خیلی سخت است، یک پناهنده هیچ احترامی ندارد، از این گذشته هیچ راهی برای تأمین زندگی اش ندارد. من نمی دانستم در ترکیه چی در انتظارم است، ما ایران که بودیم فقط ترکیه ی توریستی را می شناختیم، اما یک پناهنده ی گی به آن ترکیه نمی رود، مثل توریست با او رفتار نمی کنند. به ترکیه ی دیگری می رود، به یک شهرستان دور افتاده و مذهبی و متعصب که در خیابان با انگشت به هم نشانش می دهند و هیچ کس حاضر نیست با او همکلام شود. در شهری که من اقامت داشتم، خیلی از پناهنده های دگرباش خودفروشی کرده بودند، مردم همه را به همان چشم نگاه می کردند. برای همین، من ناچار، برای این که کسی متوجه نشود که من گی هستم، روزهایی که باید برای امضا به اداره ی پلیس می رفتم، با اتوبوس به شهر دیگری می رفتم و در آنجا امضا می کردم و برمیگشتم. پناهنده ها ناچارند در هفته 2 یا 3 بار به دفتر پلیس بروند و ورقه ای را امضا کنند. پول کافی نداشتم، بارها پیش آمد که تا صبح در خانه ام از سرما لرزیدم. حتی شرایط عادی زندگی مردم در آن شهرستان کوچک برای من غیرقابل تحمل بود. باید با هیزم بخاری را روشن می کردم. لباس ها را با دست می شستم. کارهای خانه، برای من که هیچوقت دست به کار نزده بودم سخت بود. برای اولین بار در ترکیه بود که دیدم حتی کسانی که من به امید دوستی بهشان محبت می کردم به من کلک می زدند. مهم این بود که برای اولین بار با چهره ای دیگر از زندگی روبرو می شدم و سختی های متفاوتی را تجربه می کردم. فقط بیست و پنج سالم بود، تحمل این همه فشار را نداشتم. با وجود این من جزو خوشبخت ها بودم. از ایران برای من پول می فرستادند. در ترکیه، اگر خانواده از ایران برایت پول نفرستند، بدون اجازه ی کار، بدون دانستن زبان، خودفروشی اولین کاری است که پناهنده ها ناچار به آن دست می زنند. این وضعیت را باید عوض کرد. نام پناهنده ی گی نباید با مترادف با خودفروشی باشد. ماها گی هستیم، ما خودفروش نیستیم. یک گی هیچوقت حاضر نمی شود بخاطر پول سکس داشته باشد یا به خاطر سکس، با کسی که دوستش ندارد بخوابد. ما حتی وقتی دیت داریم وسواس داریم که حتما چیزی در آن پسر را دوست داشته باشیم، ما به عنوان گی، به خودمان احترام می گذاریم.»
می پرسم بدترین خاطره ات از ترکیه چیست.
«بیکاری. بیکاری کشنده بود. شانزده ماه تمام هیچ کاری نداشتم بکنم. انتظار و بلاتکلیفی و بیکاری. زندگی در کانادا ارزش تجربه ی تلخ ترکیه را ندارد. وقتی کسی از ایران بیرون می آید دیگر نمی تواند برگردد، به فکر بازگشت نباشید.»
«پارسال، من اینجا در کانادا بودم که پدربزرگم مرد. هنوز باور نکرده ام. اگر آنجا بودم، روزهای آخر را کنارش بودم، با مرگش راحت تر کنار می آمدم، اما از راه دور، برای من هنوز انگار نمرده یا هنوز باور نکرده ام که مرده، خیلی عذاب می کشم. دلم می خواست قبل از مردنش بهش می رسیدم، کمکش می کردم.»
«دلم نمی خواست توی این بهشت بودم. برای من که اینجا ریشه ندارم، جهنم است اینجا. تنهایم، هر روز کار می کنم، کار سخت در یک کارخانه، روزی ده ساعت کار، برای این که زندگی ام بچرخد. کسی را ندارم. گاهی فکر می کنم که اگر من بمیرم، برای پدر و مادرم زیاد سخت نیست، آنها همدیگر را دارند، خواهر و برادرم را دارند، ولی اگر یکی از آنها بمیرد، و خبرش را من اینجا بشنوم، من هم می میرم چون کسی را ندارم که با من پیوند عاطفی داشته باشد و درد آن مصیبت را برایم تسکین بدهد. من اینجا تنهایم، هر چقدر هم که بروم کلوب، باز هم تنهایم، کسی را ندارم.»
«به گذشته که فکر می کنم می بینم در ایران رفاه داشتم اما آزادی نداشتم، اینجا آزادی دارم اما آنقدر کار می کنم که امکان استفاده از آزادی ام را ندارم.»
شهریار فقط چهار ماه به کلاس زبان رفته است. در کلاس زبان حوصله اش سر رفته، نیاز به پول هم داشته. کلاس را ادامه نداده و ترجیح داده به جای کلاس به سر کار برود.
پناهنده ها، وقتی وارد کانادا می شوند می توانند تا یک سال به کلاس زبان بروند و پس از آن با گرفتن وام دولتی، در کالج و یا دانشگاه ثبت نام کنند. بعضی تصمیم می گیرند به دبیرستان بروند و دیپلم سال آخر دبیرستان را بگیرند و بعد امتحان زبان بدهند و به کالج یا دانشگاه بروند. حقوق پناهندگی، از روزی که یک پناهنده وارد کانادا می شود تا یک سال و نیم بعد، که قطع می شود، ماهی هفتصد و پنجاه دلار است که به سختی کفاف مخارج زندگی یک نفر را می دهد. معمولا پناهنده ها برای اجاره ی آپارتمان با کسی دیگر شریک می شوند یا اتاقی در یک آپارتمان اجاره می کنند. خیلی ها ناچار می شوند کار کنند تا کمبود چک پناهندگی را جبران کنند. تحصیل و کار، که برنامه ی عادی دانشجوهای کانادایی است، برای پناهنده به شدت سخت است چون پیش زمینه ی لازم از نظر زبان را ندارد و مقدار بیشتری از وقتش باید صرف یادگیری زبان در سطح دانشگاه و نیز گذراندن درس هایی که در زمان دبیرستان برایش مرور نشده است بکند. تفاوت های سیستم آموزشی کانادا با ایران هم مشکل دیگری ایجاد می کند که اغلب در موارد باعث سرخوردگی دانشجو می شود. با وجود آن که تمام این مشکلات با داشتن اطلاعات لازم، حل شدنی است اما گاهی به قیمت دو سال یا سه سال از وقت پناهنده ی تازه وارد تمام می شود. پیدا کردن شغل مناسب هم در سال های اول، بدون داشتن مدرک مناسب، غیر ممکن است. کار، یعنی کار در کارخانه، رستوران، پارکینگ. همین شرایط برای یک مهاجر کاملا متفاوت است. خیلی از مهاجران، از همان زمانی که در ایران هستند مدارک تحصیلی شان را برای شرکت های خصوصی در کانادا می فرستند و کاری پیدا می کنند و بعد سوار هواپیما می شوند. یا وقتی که وارد کانادا شدند، با مدرک تحصیلی خوب، دنبال کار می گردند، و پیدا می کنند. اما برای یک پناهنده که در اکثر موارد بدون مدرک تحصیلی و بدون دانستن زبان وارد این کشور می شود، کار، فقط در محدوده ی دو سه رستوران و کارخانه می ماند. در واقع، برای پناهنده شدن هم باید آمادگی لازم را داشت و یا شرایط لازم را ایجاد کرد. شرایط پناهندگی در کشورهای ترانزیت و کشورهای پناهنده پذیر، فقط برای کسانی قابل تحمل است که آن زندگی را با چیزی نظیر ناچاری و مرگ مقایسه کرده باشند و تصمیم به حرکت گرفته باشند، وگرنه زیر فشار دشواری ها خرد می شوند.
تصمیم شهریار این است که پس از اینکه پس انداز کافی داشت، به دانشگاه برود و در رشته ای که به آن علاقمند است تحصیل کند. رشته ای که کمک می کند شغل محبوب اش را در آینده به دست بیاورد. می گوید، من تحمل کار سخت را دارم اما تحمل کاری که مورد علاقه ام نیست را ندارم.
از گشتن و تنها بودن خسته است. دلش امنیت یک رابطه ی عاشقانه متعهد را می خواهد. می خواهد با کسی سال ها زندگی کند و تکیه گاه هم باشند و چروک های روی صورت هم را به نشانه ی غم و شادی که با هم تجربه کرده اند تماشا کنند. اما پیدا کردن پارتنر مناسب کار آسانی نیست.
پناهندگی به معنای بی هویتی نیست، جستجوی هویتی است که گاهی در خانه و جامعه ی خود گم می شود و باید به دنبالش به گوشه ی دیگری از دنیا رفت. اگر فراموش نکنیم که هدف، یافتن و یا حفظ آن هویت بوده، و اگر با اطلاعات و امکانات کافی به دنبالش برویم، آینده، برهوت نخواهد بود، پربار هم می تواند باشد.
شهریار تنها یک نمونه از بیشمار پناهنده های ایرانی است و تجربه های او با وجود آن که در بسیاری موارد مشابه تجربه های دیگران است، اما دیگرانی هم هستند که یا به سرنوشتی تلخ دچار شده اند و به بن بست رسیده اند و یا به موفقیتی که انتظارش را داشته اند دست پیدا کرده اند و خوشحال اند. با توجه به گفته های شهریار، اطلاعات کافی از مراحل مختلف پناهندگی برای موفق شدن به دشواری های این سفر، حیاتی است. چراغ می کوشد با تکیه بر اطلاعات سازمان و تجربه های پناهندگان و نیز کسب اطلاعات از ارگان های مربوط کانادایی، و اروپا، تا آنجا که ممکن است این اطلاعات را در اختیار خوانندگانی که مایل به کسب این اطلاعات اند، بگذارد.