وبلاگ نشریه ی چراغ

ارگان سازمان دگرباشان جنسی ایرانی

داستان _ پارسا پندار تلخ

دیدگاهی بگذارید »

زندگی ساده
1
بار دیگر به آرامی سر برگرداند. همچنان بی حرکت مانده بود. از سر و رویش عرق می چکید. آنچنان نفس نفس می زد که گویا در انتهای دوی مارتن بود. با چشمان از حدقه بیرون زده اش، به جسد بیجان کنار تخت ، خیره شد. لکه خون بزرگی روی زمین به آرامی جاری بود. با دستانش گوشهایش را گرفت و با صدای ضعیف و ضجه آلودی ناله کرد. افکار متضادی در درونش شکل می گرفت ولی زود رنگ می باخت. دنیای پر آشوبی در درونش به وجود آمده بود. خواست بار دیگر به جسد نگاه کند اما هراس و وحشتی در وجودش رخنه کرد. ترس اندامش را به لرزه انداخته بود. دستهایش را مشت کرد و بهم فشرد تا مانع لرزیدنش شود. به آرامی سر برگرداند. همچنان بی حرکت بود. از جایش بلند شد . ضعف و سستی در پاهایش حس می کرد. گویا اراده ای بر پاهایش نداشت و آنها را حس نمی کرد. چرخید و به سمت جسد رفت. کنار جسد در میان خونها نشست. سر جسد را بلند کرد. و به روی پایش گذاشت . به سختی توانست جسد را بچرخاند تا صورتش به بالا قرارگیرد. چشمان جسد باز مانده مملو از خون بود. دیگر گریه بی امان از چشمانش جاری شد. با تکه لباسی که کنارش بود ، صورت جسد را پاک کرد. تاب دیدن چشمان پرخون و بازش را نداشت. به آرامی آنها را بست. سر را بلند کرد و به سینه اش چسباند و جسد را به روی خود کشید و سخت در آغوش فشرد. با صدای دردمند و ضجه آلودی ناله کرد. سر تا پایش را خون گرفته بود.
****
2
- بنا به اظهارات منصور رحیمی شما هم در هنگام قتل حضور داشتید.
- بله
- خوب بگو ببینم . تعریف کن چه اتفاقی افتاد.
- به خدا بارها به سپهر گفته بودم دست از این کار برداره. خودش رو اصلاح کنه اما اون مدام بر می گشت سر خونه اول. هر کاری من و بابا می کردیم که اونو محدود کنه تا فکرش و رفتارش اصلاح بشه ، اون یه جوری فرار می کرد. به خدا اون یه کثافت…..
لرزش سروش به گریه تبدیل شد.
- آروم باش . از اون روز بگو… . بیا این آب رو بخور.

***
3
صدای فریاد او را از خواب پراند. از تخت بلند شد و به سمت اتاق پسر ها رفت . در باز بود.
- باز چی شده عین سگ و گربه به جون هم افتادید؟ نمی گید مادرتون داره خبر مرگش استراحت می کنه؟ بچه بزرگ کردم خیر سرم.
- مامان ، به این سروش بگو. راه به راه به همه چیز من گیر میده. با اون عقاید املیش
- حرف دهنتو بفهم . نذار دهنم باز بشه پتت رو بریزم رو آب . آقا سپهر یا شاید بگم خانم سپ…
سپهر مهلت نداد تا حرف سروش تمام شود و به سمت اش حمله کرد. آسیه فریاد زد بس کنید تو رو خدا . از دست شما سرسام گرفتم. بس کنید. فریاد آسیه دو پسر را در حالیکه بهم گلاویز شده بودند، متوقف کرد. سروش در حالیکه از اتاق خارج می شد با تهدید گفت من امشب قضیه کامپیوتر رو به بابا می گم. اون وظیفه اش تو را تربیت کنه. من وجود یه برادر ……
سپهر در اتاق را محکم بست و صدای در ، کلام سروش را قطع کرد.
- من آخرش نفهمیدم شما چه مرگتونه .
***
4
- اسم واقعیت بابکه ؟
- خوب نه اسمم منصوره . تو چت می گم بابک. برای احتیاط دیگه
- تو چی؟
- نه من همون سپهرم.
- یعنی تو نمی ترسی یه وقت با یه آشنایی چت کنی؟
- من خانوادم تقریبا می دونن
- راست میگی ؟ چه خوب
- نه اصلا هم خوب نیست. خیلی تحت فشار گذاشتنم.
- وای چه وحشتناک . یعنی خانواده قبولت نکردن؟
- آره . مخالف اند بدجور. الان هم فکر می کنن سر کلاس فیزیک 2 هستم .
- خوب پس چرا گفتی بهشون.
- بابا بی خیال . نگفتی آخر احساستو نسبت به من؟
- تو پسر خوبی به نظر میایی. عکس بهتر نداری. یا وبکم؟
- نه بابا گفتم که تو سایت دانشگاه هستم.
- خوب کی همو ببینیم؟
- نمی دونم . تلفن ات رو میدی؟
- آره تو چی؟
- من ندارم
- ….
****
5
ناگهای در آستانه در، زن میانسالی را که چادر مشکی بر سر داشت، دید. زن چند لحظه با حیرت به منظره خون آلود خیره ماند و همانجا نقش زمین شد. صدای به زمین خوردنش مردی را به آن سو کشاند. مرد سرآسیمه در حالی که صدا می زد ، آسیه آسیه چی شده ؟ به سمت زن رفت سریع در کنارش نشست و زن را بلند کرد و باز صدا زد آسیه آسیه؟ ناگهان به روبرو خیره شد. و به او که خون آلود جسد پسرش را در آغوش داشت نگریست . مبهوت خیره بود . گویا زمین و زمان متوقف شده بود و او در انتهای زمان به صحنه ای می نگریست که در پس آن زمان دیگری نیست . ناگهان که دوباره چرخه زمان به حرکت در آمده باشد مرد با فریادی صدا زد سپهر …… سپهر…… و از جا کنده شد که به سمت جسد پسرش حرکت کند . زنش که در میان دستانش بود باز به زمین افتاد . مرد نیم خیز بود که پایش به چادر زن و بدنش گیر کرد و رو به صورت به زمین خورد . اما از تلاش باز نماند و به هر زوری که بود از زمین نیم خیز خود را به جسد رساند در حالیکه مدام وحشت زده فریاد می زد سپهر….. سپهر…… . چی شده پسرم سپهر…… سپهر…….. . خود را به او رساند که جسد خون آلود و برهنه سپهر در آغوشش بود. مرد فریاد میزد چی شده پسرم چی شده با پسرم چی کار کردی؟ سپهر بابا به من نگاه کن .
در کنار او نشست . منصور که گویا محموله مقدسی را تحویل میدهد به آرامی سپهر را از خودش جدا کرد و به آغوش مرد داد. همچنان اشک بی وقفه از چشمانش جاری بود لرزشی بی حد وجودش را گرفته بود و بند بند بدنش می لرزید. با صدایی نارسا و لرزان می گفت به خدا من دوسش داشتم به خدا من نمی خواستم به خدا همه چی یهویی شد به خدا……
آسیه با صدای ضعیفی که ناله می کرد بلند شد. با حیرت به منصور نگریست که برهنه و خون آلود و لرزان گریه می کرد . شوهرش را از پشت می دید. گویا چیزی در بغل داشت و او نیز ضجه می زد. آسیه برخاست در حالیکه که تلو تلو می خورد گفت اینجا چه خبره رسول اینجا چه خبره ؟ پسرم کجاست رسول چرا اینجوری می کنی؟ تا اینکه به بالای سر رسول رسید . و پسرش را دید که در آغوش پدرش است . موهای بلند سپهر با لخته خون به سرش چسبیده بود. آسیه جیغ بلندی کشید که گویا بند بند اعضایش از هم جدا می شود.
*****
6
- آقای منصور رحیمی شما متهم هستید به جرم لواط و قتل سپهر عظیمی. بنا به اظهارات بازپرس پرونده و نتایج و مدارک صحنه جرم و شهادت شهود که مجددا در این دادگاه بررسی می شود، این جرایم از شما اثبات گردیده است. آیا اتهام خود را می پذیرید.
- نه. من بیگناهم. من جرمی مرتکب نشده ام.
……
***
7
- من دیدم که اون دوتا ، کثافتها ، دارند ….
- ببین سروش، من افسر تحقیق این پرونده ام. خیلی واضح و صریح جریان رو تعریف کن. تا بتونیم قاتل رو مجازات کنیم.
- باشه جناب سرهنگ. داشتند با هم عمل جنسی انجام می دادند. خوب خیلی عصبانی شدم. باید یه کاری می کردم. وارد اتاق شدم .اون دو تا وحشت کردند. شروع کردم به داد و بیداد و اعتراض به کارشون. توی همین حال اون پسره که دید من تنهام…
- پسره منظورت منصور رحیمیه؟
- بله جناب سرهنگ
- خوب ادامه بده
- تا دید من تنهام اومد با من گلاویز شد. سپهر هم می خواست ما رو از هم جدا کنه. پای من به چیزی گیر کرد و خوردم زمین . اونم افتاد روی من . چند تامشت به صورتم زد که جاش هم معلومه. خوب من هم باید از خودم دفاع می کردم من هم زدمش. سپهر اونو از من جدا کرد و کشیدش تا بلند بشه . اونم خیلی عصبانی شده بود که چرا سپهر داره از من حمایت می کنه. برگشت و سپهر رو هل داد. اونم عقب عقب رفت و خورد زمین. سر سپهر هم به گوشه چوب تخت ….
سروش سرش رو تو دستاش گرفت و ناله کرد.
***
8
جناب قاضی موکل من تحت شرایط سختی که در جامعه برای ازدواج جوانان وجود دارد و مشکلاتی که خانواده ها بر سر راه جوانان قرار می دهند دست به یک تجربه ناهنجار جنسی زده است. باید ذکر کنم که مطابق نظریه پزشک قانونی که در پرونده موجود است در این اتفاق عمل دخول اتفاق نیافتاده است و حکم لواط بر آن اطلاق نمی گردد. لذا علاوه بر اینکه تقاضای رفع اتهام لواط را دارم، خواهشمند است در این زمینه ، شرایط روحی و مشکلات خانوادگی موکل من را در نظر بگیرید. همچنین توجه قاضی محترم را به این مطلب جلب می نمایم که ….

- کس نگو . اینها می خوان منو اعدام کنند. میگن تنها عشق زندگیمو کشتم. انوقت تو میگی ….
- آقای رحیمی . متانت و ادب دادگاه را رعایت کنید. اجازه بدهید وکیلتان به دفاعیاتش ……
***
9
اشک امانش نمی داد.. می لرزید. گریه اش به هق هق بدل شده بود. وقتی سرباز دست بسته او را به اتاقی برد که چند پلیس در آن منتظر ورودش بودند سعی کرد به خودش مسلط شود. می دانست که همه چیز علیه اوست . و اگر کم بیاورد، عاقبت خوبی در انتظارش نیست. یاد خنده های سپهر افتاد. یاد روز هایی که با هم قرارداشتند. چه قدر سخت میشد همدیگه رو ببینن. اما عاشقانه برای اون تحمل می کرد. یاد حرفهای سپهر که از آینده می گفتند، از روزهای خوشی که می خواستند باهم بسازند. سرش تیر کشید.

****
10
تهدید سروش جدی بود و خیلی زود کامپیوتر توسط رسول توقیف شد . همینطور گوشی و خط موبایل سپهر. سپهر توسط پدر و برادرش تحت کنترل شدید بود. تا مدتی حتی بدون سروش اجازه بیرون رفتن نداشت. برای سپهر دوقلو بودن با سروش همیشه مایه دردسر بود. و تقریبا هیچ جایی نبود که سروش هم نباشد. فکر مضحکی به ذهنش رسیده بود ولی قصد عملی کردنش را داشت. تنها راهی که برای تنفس در فضایی بدون سروش امکانپذیر بود. فقط می بایست تا زمان امتحانها و ترم بعد صبر می کرد. شاید با پاس نشدن چند درس اصلی و امیدوار بودن به پاس شدن آن درسها برای سروش ، ترم بعد چند کلاس بدون حضور سروش داشته باشد. البته شاید این فکر راه حل مناسبی نبود. اما هر چقدر از سروش و افکارش فاصله می گرفت، احساس رهایی بیشتری می کرد

****
11
………..حکم دادگاه بدین شرح صادر میگردد.
الف – آقای منصور رحیمی به جرم ایجاد انحراف جنسی و تحریک مقتول به عمل زشت و ناپسند لواط مجرم شناخته شده و به تعزیر 100 ضربه شلاق محکوم می گردد.
……
***
12
- نه اصلا اینجوری نبود آقای قاضی این داره همه چیز رو وارونه می گه
- آقای وکیل موکلتون رو کنترل کنید .
- منصور جان بشین . بزار حرفشو بزنه بعد ما هم حرفمون رو می زنیم
- آخه داره مثل آب خوردن دروغ می گه . اصلا من مشت نزدم . خود سپهر بهش مشت زد. آخه اومد تو اتاق منو به باد کتک گرفت. بعدم اون سپهر رو هل داد نه من.
- باشه اجازه بده ……

***
13
ب – آقای منصور رحیمی در رابطه با قتل غیر عمد آقای سپهر عظیمی، مجرم ……

نوشته شده توسط cheraq

شنبه، 31 شهریور در 9:03 ب.ظ.

هنوز پاسخی نیست

با استفاده از RSS در دیدگاه‌ها مشترک شوید.

  1. یه ترسی هست که بهش می گن فوبیا
    این فوبیا تو خیلی ها هست انگار
    من هم دارم
    فوبیا یی که من دارم نسبت به نوشتن یا صحبت کردن در مورد دادگاه و جرم هست
    می ترسم
    به خودم می گم اگه این اتفاق برای خودم برادرم خواهرم…بیفته من چه جوری فکر می کنم .قاضی چی فکر می کنه…

    کوتاه

    شنبه، 31 شهریور در 8:40 ق.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.